یاد سهراب بخیر:
روزی
خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.
در رگ ها، نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب!
سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.


خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت.

جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم.
رهگذاری خواهد گفت : راستی را، شب تاریکی است،
کهکشانی خواهم دادش .
روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.

هر چه دشنام، از لب ها خواهم بر چید.
هر چه دیوار، از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه زنجره ها.

بادبادک ها، به هوا خواهم برد.
گلدان ها، آب خواهم داد.

خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش
خواهم ریخت.
مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهد آورد.
خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را، کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد .
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت. گل
 
پ.ن:  همسفرانگل
امشب در صدایتان، نگاهتان، و در آغوش گرمتان جلوه ای از بهشت را تجربه کردم, همانجا که میگویند دلها بسوی هم روکرده و هیچ کینه و من و تویی درمیان نیست و تنها عشق است که ساری و جاری است... که مدار عالم بر عشق است ...
 
میپندارم که انالله و انا الیه راجعون دایره ی عشق است... شبیه حلقه ای که امشب به گرد هم زدیم و خدا را با تمام وجود خواندیم...

به سهم خودم عشق الهی را به دستهایی که در هم حلقه شد و اشکهای پاکی که بر چهره هامان جاری شد، قسم دادم این نگاه عاشقانه را از ما نگیرد.گل