چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
چقدر هم تنها!
خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی...


دچار یعنی عاشق.
و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد...

دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد...

هنوز در سفرم .
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
و من - مسافر قایق - هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم.
مرا سفر به کجا می برد؟ ...

کجاست سمت حیات ؟ ...

شتاب باید کرد:
من از سیاحت در یک حماسه می آیم...

برای این غم موزون چه شعرها که سرودند! ...

و من مسافرم ، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید...

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور "هیچ" ملایم را
به من نشان بدهید."

"سهراب سپهری "

پ.ن: چه کنم با دلی که دچار حسین است؟! ... و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد؟!