کفش‌هایم کو،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

بوی هجرت می‌آید:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب
کفش‌هایم کو؟

کفش‌هایم کو؟

پ.ن1: ایام عشق و دلدادگی رسید. نمیخواهم حتی به دنبال کفشهایم بگردم ... پابرهنه و دوان دوان به سویت می آیم اگر بپذیری ام ...

اللهم بارک لنا فی رجب و شعبان و بلغنا شهر رمضان و أعنا على الصیام و القیام و حفظ اللسان و غض البصر و لا تجعل حظنا منه الجوع و العطش

خدایا ماه رجب و شعبان را بر ما مبارک گردان، و ما را به ماه مبارک رمضان رسانده، و بر گرفتن روزه و عبادت، و بر حفظ زبان و پوشیدن چشم از نامحرمان یارى فرما، و بهره ما را از آن ماه تنها گرسنگى و تشنگى قرار نده

پ.ن2:  (دوشنبه نوشت) : جمله پایانی کلاس خیلی به دلم نشست ...

پرواز را بیاموز! نه بخاطر جداشدن از زمین، بلکه برای گشودن بالهایت از زمین تا آسمان...

پ.ن3 : با تکه گلی که سر کلاس دادن، شکلهای با معنا و بی معنی زیادی ساختم و خراب کردم اما آنچیزی که درنهایت باقی ماند و دیگر دلم نیومد خرابش کنم ... برایم تجسم بیابان و کویری وسیع بود که یکه و تنها در میانه ی آن ایستاده بودم و شعری از سهراب مدام در ذهنم طنین انداز بود: وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت!

سفر مرا به زمین های استوایی برد
و زیر سایه آن «بانیان» سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش‌،و تنها، و سر به زیر، و سخت‌