هیچ بودی٬ خاک بودی٬ دور زدی: هیچ شدی، خاک شدی. ... از تو چیزی که می مونه:

... کاری که کردی می مونه ... هر کاری کردی می مونه ... کاری اگر کردی می مونه

زمانهایی هست که دلم مرور خاطرات گذشته را طلب میکند ... هر از گاهی به سراغ یادداشت های دوستان قدیم بنیادی و روزهای خوش 77 در کلاس استاد رضایی میروم... و مرور میکنم یادداشتهای زیبای مهناز، بیتا، نسیم، و حاشیه نویسی های استاد رضایی بر نوشته هایمان را.

23 اسفند 77 دوست خوبم "نسیم راستین" کتابی از دکتر علی شریعتی بهم هدیه داد، "یک جلوش تا بی نهایت صفرها ..." بیان بسیار ساده درعین حال عمیقی از توحید.

امسال روز اول عید، بخشهایی از این کتاب عمیق توحیدی را برای محمد کوچکم خواندم. اول استقبال کرد اما به زودی مشغول بازیگوشی شد و رفت پی بازی ... و من ساعتها در نوشته های عمیق دکتر شریعتی غرق شده بودم.

یکی بود، یکی نبود
غیر از خدا، هیچ چی نبود، هیچ کی نبود
خدا تنها بود، خدا مهربان بود، خدا بینا بود
خدا دوستدار زیبایی بود، خدا دوستدار شایستگی بود
خدا از سکوت بدش می آمد، خدا از سکون بدش می آمد
خدا از پوچی بدش می آمد، خدا از نیستی بدش می آمد
خدا آفریننده بود...
مگر می شود که نیافریند؟
ناگهان ابرها را آفرید، در فضای نیستی رها کرد
ابرهایی از ذره ها
هر ذره، منظومه ای کوچک٬ نامش: اتم
آفتابی در میان
و پیرامونش٬ ستاره ای٬ ستاره هایی٬ پروانه وار٬ در گردش
(کعبه ای٬ برگردش پرستندگان٬ در طواف)

.....

شعری از سید علی صالحی با دست خط زیبای "نسیم" بر صفحه اول کتاب خودنمایی می کند.

"ماوای ما گلبرگ کوچکی است، بازمانده از باغی دور

با هزار زمستان دیوانه اش در پی،

و سهم ستاره از آفتاب، تنها تبسم پنهانی ست

که در انعکاس تکلم شب جاری ست.

خدایا! از آن پرنده ی کوچک سبز اگر خبر داری،

بهار امسال را پر از سلام و ترانه کن."

پ.ن 1: دوست خوبم مدتهاست از تو بیخبرم، امیدوارم بهار امسالت پر ترانه تر از سالهایی باشد که تاکنون طی شده است ...

پ.ن2 : متن کامل کتاب "یک جلوش تا بی نهایت صفرها ..."