عده‌ای از مردم هرگز زندگی نمی‌کنند و زندگی را یک مسابقه دو میدانند و می‌خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی‌شوند که آن قدرخسته شده‌اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می‌بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته‌اند و نه لذتی از آن برده‌اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی‌تفاوت می شود و فقط او می‌ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. (بخشی از کتاب بابا لنگ دراز اثر جین وبستر)

در این ایام عید ولایت میهمان شمس الشموس بودم ... با وجود اینکه نت بوکم همراهم بود ولی ترجیح دادم این چند روز را بدور از دنیای مجازی - و حتی حقیقی- به سر ببرم. کتاب قوی سیاه را باخودم بردم و برای بار دوم خواندم- بار اول قبل از مسافرت بودکه وقتی خواندم... خیلی شفاف تر زخمهایم را دیدم و گریه کردم- در مطالعه بار دوم دیگر گریه ام نگرفت و سعی کردم در حال بودن را بیشتر لمس کنم. به نتایج خوب- و البته گاها دردناکی- رسیدم... دیدم که از بسیاری وقایع تلخ زندگیم تاج قربانی به سر گذاشته ام...متوجه شدم علیرغم ماسکهایی که در طول سالها با خود حمل کرده ام، شدیدا دچار احساس بی ارزشی هستم(هم در بعد معنوی و هم در بعد جسمانی) و این احساس بی ارزشی زمان حال را ازمن گرفته و من مرتب بین گذشته و اینده در نوسانم... افسوس
 
دردناک است که با وجود مطالعات و کلاسهایی که در طی این سالها و و در زمینه های مختلف اخلاق، عرفان، روانشناسی، طراحی ذهن، و ... طی کرده ام، به شفای زخمهایم نپرداخته ام و فقط روی آنها را پوشانده ام... لایه لایه به ماسکها اضافه شده بدون اینکه عمق زخمها بررسی و التیام داده شود...ناراحت

دیگر از تاج قربانی برسر گذاشتن و احساس تلخ ضعف و درد ناشی از آن ... رویای همه چیز شدن اما احساس هیچ چیز نبودن ... به تنگ آمده ام و از همه مهمتر اصلا دلم نمیخواهد پسرم هم درگیر این چرخه بشود. باید این زنجیر معیوب همینجا گسسته شود...قلب
 
میخواهم "من مسئول زندگی خودم هستم" را در هر لحظه زندگی کنم ... و با زخمهایم روبرو بشوم ... و دوباره برخیزم.
و باید با هرچیزی که زمانی پیش برنده بوده و در طول زمان به پس برنده تبدیل شده است، خداحافظی کنم...بامن حرف نزن
 
تا بتوانم در لحظه حال به زندگی سلام کنم و آن را در اغوش بکشم بغل