عبارت استاد : " یکی از شبهایی که شب قدر من شد و من را آواره زمین و آسمان کرد .همه جا دنبال خدایی میگشتم تا با بودنش التیامم دهد. و او مرا تا بینهایت رنج برد و از همان جا به آغوش هرچه تو خواهی من هم پذیرم رهایم کرد. " عبارت پرمعنایی است که تجربه اش کرده ام. اما هنوز مقیم کویش نگشته ام ... هنوز آواره و سرگردانم. افسوس  احتمالا بازهم بدلیل سایه های سرکوب شده و نقابهایمعینک

خوب بخاطر دارم در جوانی (20 - 30) احساس میکردم رسیده ام به "هرچه تو خواهی من هم پذیرم"...

یکبار بعد از 3ماه بیماری سخت و پردرد که از لحظه لحظه دردهایم حظ معنوی برده بودم در نیمه شبی به خودم تبریک گفتم که " لیله القدر مبارک! صبح انسان آمد"

چه خام بودم آنگاه که به تقلید از استاد و پدر معنوی ام میگفتم: " الهی! همه آرامش خواهند و حسن بی‏تابی، همه سامان خواهند و حسن بی سامانی! "  ... 

خوب بخاطر دارم آغاز سال نو همزمان شده بود با ایام عاشورای حسینی. و من در اوج درد چه خام بودم که خود را قیاس کردم با بزرگ بانوی کربلا و زمزمه کردم : "زینب جان! تازه میفهمم چرا با آنهمه درد میگفتی: جز زیبایی ندیدم. "  و در این شور عرفانی از او خواستم بخشی از عاشورایش را به من بچشاند.

سالها بعد زمانی که حضور فرزندم را در خود پذیراشدم، در ایام ذیحجه و روز نیایش در محضر مهرهشتم حضرت رضا (علیه السلام) بودیم ... در اوج نیایش و زمزمه دعای زیبای عرفه باز آن عهد دیرین بیادم آمد ... خام بودم ... طلب کردم اگر پسری به من عنایت شد ... در اوج کمال و شکوفایی و بالندگی در راه حسین(علیه السلام) تقدیمش کنم تا شرمنده زینب(سلام ا...) نباشم .

چه خام بودم! غافل از اینکه من کجا و توان زینبی کجا؟!  اولین سیلی را در هفته اول بدنیا آمدن پسرم خوردم... زمانیکه در بیمارستان بستری شد و من عاجز و گریان شکوه میکردم ...

... و من هنوز هم خام ام ... و هنوز مقیم کوی پختگی نگشته ام ... نکند بگویند وقت تمام! وقت تمام

" الهی بسیار کسانی دعوی بندگی کرده‏اند و دم از ترک دنیا زده‏اند، تا دنیا بدیشان روی آورد جز وی همه را پشت پا زده‏اند این بنده در معرض امتحان درنیامده شرمسار است‏ بحق خودت ثبت قلبی علی دینک. "  علامه حسن زاده آملی