زمان گذشت ...  با مباحث NLP آشنا شدم و با حضور در کلاسهای طراحی ذهن هدف گذاری کردم، رسالت زندگیم را نوشتم و ارتباط موثر آموختم و شناخت بهتری از خودم و دنیای اطرافم پیدا کردم،  ... در این میان بازهم زخمهای متعدد دیگری خوردم اما متد  اِن اِل پی  به همراه مباحث اخلاقی و عرفانی همواره راه برون رفت از گدار ها را برایم هموار میکرد...

باز هم زمان گذشت ...  با همسرم آشنا شدم. آرامش و صبوریش این فرصت را به من داد که دوباره وجه آفرودیت ام شکوفا شود و ارتباطی عالی بینمان شکل بگیرد (باز هم بدلیل همان عهد پنهانی که با خود بسته بودم و لذت را بر خود حرام کرده بودم، شکوفایی وجه آفرودیت و بیداری انرژی هرا کمی طول کشید)  ... همه چیز عالی پیش رفت ... و پسرم بدنیا آمد. قلب باز هم احساس قدرت میکردم بخصوص چون توانسته بودم به صورت طبیعی و بدون نیاز به جراحی فرزندم را بدنیا بیاورم شدیدا احساس توانمندی و غرور داشتم ... اما چند روز بعد پسرم دچار زردی شدید و در بیمارستان بستری شد، قوانین بیمارستان تنها اجازه حضور یک فرد را در کنار نوزاد میداد، و من باوجود اینکه خودم نیاز به همراهی و حمایت داشتم، حاضر نبودم لحظه ای او را تنها بگذارم و به استثنای 2 ساعت وقت ملاقات  3روز تمام در بیمارستان با پسرم تنها بودم. یک زنِ سی ساله که در اوج توانمندی، پشتوانه و حامی اطرافیان بود، و همیشه مردانه گلیمش را از آب بیرون می کشید و دیگران او و قابلیت هایش را تحسین میکردند .... فرور ریخت!گریه

شاید برای اولین بار در عمرم شدیدا احساس ناتوانی و عجز کردم. تا بحال به هیچ نوزادی رسیدگی نکرده بودم و بی تجربه بودم... پذیرفتن یاری دیگران هم برایم سخت بود ... دچار افسردگی شدید شدم ... عمیقا میترسیدم ... ترس از تنهایی ... ترس از دست دادن هرآنچه ساخته ام ... و ترس از دست دادن فرزندم و زندگیم  ... نگرانو شیرین ترین روزهایی که انتظارش را کشیده بودم تبدیل شد به تلخ ترین روزهای زندگیم ... اطرافیانم میگفتند صورتت ماسکه است، و هیچ احساسی جز غم و اضطراب در آن نیست... هیچکس دوست نداشت بهم ریختگیم را ببیند... زخمهایم آزارشان میداد ... و کسی این منِ ناتوان و گریان را دوست نداشت ... دوباره نصیحت ها ... توصیه ها ... و سرزنش ها ...  آنهم به شیوه ی بلک مجیک شروع شد و و من باز یتیم شدم! 

الان احساس میکنم آن بهم ریختگی ها که تا حدی بعد از زایمان عادی است، بدلیل انرژی بالای آرتمیس و کم بودن انرژی پرسفون ( و زخمهای پنهانِ یتیمی و احساسِ پنهانِ بی ارزشی) در من تشدید شده بود.