« میتونیم پروانه بشویم! آن بالا هیچ چیز نیست و اهمیتی ندارد!»

 وقتی پیام خودش را شنید، فهمید که چقدر غریزه به اوج رسیدن و متعالی شدن را بد تعبیر کرده بود.

برای به "«اوج» رسیدن باید پرواز کرد، نه اینکه فقط بالا رفت.

 "راه راه" سرمست از این شادمانی که درون هر کرم درختی یک پروانه میتواند باشد به هریک نگاه میکرد...

 پ.ن1: یادمه اولین باری که کتاب "در تکاپوی معنا" را خوندم، سال 77 بود ... هنوز هم این کتاب برایم تازه ی تازه است.. هنوز هم دلم میخواد پروانه بشم و پروانه شدن را بخاطر کسانی بیاورم که پروانه ی درونشون رو فراموش کردن ...

پ.ن2: همچنان در تکاپوی معنا دارم به معنای زندگیم فکر میکنم سوال و اینکه دوست دارم عرض زندگیم با چه چیزهایی پر باشه تا اگه طولش کم بود ... حسرت نخورم چشمک و اگه طولش هم زیاد بود برایم خستگی و دلزدگی نیاره.

بعدا نوشت:  یاد خوابی افتادم که برمیگرده به حدود 15سال قبل ...

"او" اسطوره ی کودکی و نوجوانی ام بود ... و بیصبرانه انتظار آمدنش را میکشیدم اما روزی رسید که قامت بلندش را به ارمغان آوردند و به خاک پاک گلزار شهدای چیذر سپردند... حضور گاه بگاه او در خوابهایم در گشتن من بدنبال معنای زندگی تاثیر بسزایی داشت و سالها گذشت تا فهمیدم تا بخشی از سفر زندگیم "او" استاد راهبر من بوده است.

شبی -حدود 15سال قبل- خواب دیدم به دعوت "او" و بهمراهش برای اسب سواری به دشتهای سرسبزی رفته ایم ... بقدری آن مکان زیبا و ملکوتی بود که حد و حصر نداشت.. گویی بهشت بود ... اندکی بعد در خواب چهره ی همراهم به چهره ی فردی هم نام او - که برادر "م" عزیزم بود - تغییر کرد و باز مشغول تاختن بودیم. ناگهان از فراز دشتهای سرسبز نگاهم به پایین دره افتاد ... محل کارم را دیدم- و چقدر بنظرم تاریک و سیاه بود و هیچ تناسبی با آنهمه زیبایی اطراف نداشت-  ... به همراهم گفتم اجازه بده چند دقیقه ای برای کاری ضروری -قضای حاجتزبان - به آنجا بروم و دوباره سریع برمیگردم... آمدم اما وقتی از در وارد شدم کلا فراموش کردم که باید سریع برگردم و مشغول صحبت با همکاران و دوستان شدم ... تا اینکه "م" عزیزم را دیدم و تازه بیاد برادرش افتادم که ساعتها پیش بر فراز دره تنهایش گذاشته بودم.

با هراس و شتاب موضوع را به او گفتم و با هم از محل کارمان بیرون زدیم و از دره بالا رفتیم و دوباره همان دشت و تپه های سرسبز رسیدیم ... اما اثری از "او" و اسبها نبود ... به گریه افتادم که چرا برای کاری بی اهمیت موقعیتی ارزشمند را از دست دادم و به خودم و محل کارم لعنت میفرستادم ... "م" گفت: ناراحت نباش! حتما قسمت این بوده که بیایی تا با هم بالا برویم. حالا با هم از اینجا میرویم و بدنبالش میگردیم...

"م" عزیزم ... اکنون بعد از سالها وقتی میگویی "حس کسی رو داری که معنای زندگی رو ملاقات کردی ولی نشناختیش ودوباره گمش کردی..." کاملا میفهممت دل شکسته شاید معنایی از زندگی که با آن ملاقات کرده بودیم با خامی همراه بود، درست مثل تجربه ی اولیه ی آدم و حوا در بهشت... و گم کردنش هم به نوعی یادآور همان هبوط به زمین است برای دوباره پرواز کردن و اوج گرفتن و پروانه شدن مژه