یک هفته از مهر گذشت و باز وارد سراشیبی پایان سال شدیم... و قدمی دیگر به ناشناخته ها نزدیکتر متفکر 

و بدانیم...  اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت.    "سهراب"

پ.ن: وقتی عزیزی رفیق و شفیق داری، غم و مصیبت او  آواری بر جان و دل توست... و این غم زدگی و پریشانی تو را تنها کسانی میفهمند که طعم شیرین همدلی و رفاقت زلال را چشیده باشند ... تو میمانی و خاطره چشمهای بارانی مادری مادر از کف داده ناراحت 

پ.ن2: و تو خوب میدانی که ...

کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ
کار ما شاید این است ...
صبح‌ها وقتی خورشید، در می‌آید متولد بشویم
.

هیجان‌ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی».
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم

کار ما شاید این است.
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.   "سهراب"