آیا من میزبان آنیموس خود بودم؟!
....
دیشب خواب دیدم مهمانی بزرگی در منزل سابق پدری ام برگزار است و البته میزبان من بودم، همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه در باز شد و کسی وارد شد که زمانی حدودا 15 سال قبل استادم بود ...

( 15 سال قبل بقدری دوستش داشتم که آرزو داشتم سرنوشتم با او گره بخورد تا همیشه کنارم باشد و چون احساس ارزشمندی نداشتم واین اتفاق را محال میدونستم، دیگر تاب و توان حجم حضور او را هم نداشتم خودم از او بریدم  ..  خوب یادم هست روزی که برای خداحافظی رفتم پیشش، او گفت: میدانسته که امروز پیشش میروم چون شب قبل خواب دیده که من با لباس احرام برای خداحافظی از او رفته ام و پرسید داری به حج میروی؟  منهم با بغض به سختی گفتم آری. برای خداحافظی آمده ام، اما حج من بیرونی نیست به یک سفر درونی میروم ...  )

خلاصه بعدها فهمیدم او برایم نماد انرژی های زیست نشده بوده و در واقع من عاشق نداشته های خودم بودم ...  اما ادامه ی خواب ...
 
  ... در خوابم او از در وارد شد به همراه پدر و برادران و همسران برادرانش ... دستپاچه و البته خوشحال به سمتشان رفتم و تعارفشان کردم داخل، اما آنها به جای اینکه به پذیرایی بروند صاف رفتن تو اتاق خواب نشستن ... اتاق خواب بزرگ بود اما زیاد مرتب نبود و خجالت زده شدم، مبلی هم برای نشستن نبود. باید روی زمین مینشستند.. فضا کاملا "هستیا"یی بود ... او در حین گفتگو و احوالپرسی بقدری به من نزدیک شد که گرمای نفسش را روی صورتم احساس میکردم ... ناگهان بخاطر آوردم هم من متاهلم و هم او ... جایی برای عقب رفتم نداشتم چون پشتم دیوار بود ... ارام ازش حال همسرش را پرسیدم و گفتم چرا تشریف نیاوردن؟ ... با این جمله او آرام آرام عقب رفت و گفت همسرم عذرخواهی کرد چون نتونست بیاد و من رفتم که سفره ی نهار را برایشان پهن کنم، درحالیکه از شادی حضور او در پوست خودم نمیگنجیدم
در این بین همسرم هم برای چیدن ملزومات غذا کمکم میکرد و من غم و نگرانی را در چهره اش میدیدم. انگار با نگاهش از من میخواست او را مطمئن کنم چیزی بین ما نبوده و نیست.
شادی من از جنس عشق و عاشقی زمینی و زنانگی نبود ... احساسی فرا زمینی داشتم. اینکه چنین کسی دعوت مرا پذیرفته باشد بسیار مایه ی خوشحالیم بود ... خواب جزئیات و ادامه ی زیادی داشت که از حوصله  ی نوشتنم خارج است ... اما باید بگم که از صدای همسرم که از کوه برگشته بود تا وسایلش را بردارد و به سرکار برود بیدارشدم.
 
اول خواب برایم جالب بود اما هرچه میگذرد غمگین تر میشم ... گریه