در ادامه ی ترم عقده ها ... چهارشنبه استاد فیلم "پدرم وپسرم" را به تک تک افراد کلاس هدیه دادن و خواستن که حتما تا روز جمعه این فیلم را ببینیم.

خیلی دوست داشتم در خلوت و تنهایی این فیلم را ببینم، اما نشد و در نهایت ساعاتی قبل وقتی مشغول دیدن این فیلم شدم، پسرم هم به من ملحق شد.. با سوالات بی پایانش درخصوص صحنه های مختلف فیلم ... آخ

در نیمه ی فیلم هنگامی که صادق با پدرش وارد گفتگو شد و عنوان کرد که "جایی توی ذهنم همیشه سعی میکردی هدایتم کنی" انگار تکون خوردم ... خیلی شبیه جمله ای بود که روز چهارشنبه سر کلاس گفته بودم. با ادامه ی گفتگو دیگه اختیار اشکهایم دست خودم نبود ... پسرم گفت چرا گریه میکنی؟ ... گفتم ناراحتم! پرسید چرا؟ یه جواب بیخودی دادم که از سرم بازش کنم و الان حتی یادم نیست گفتم برای چه شخصی در این فیلم ناراحتم سوال  صادق.؟ پدرش.؟ یا پسرش.؟  ... فقط حس خفگی داشتم و دلم میخواست تنها بودم و میتونستم با صدای بلند گریه کنم ... یا حداقل این هق هق گریه را در درونم خفه نکنم ...

خلاصه هر چند ثانیه یکبار پسرم برمیگشت تو صورتم را نگاه میکرد ببینه میزان اشک ریزان من در چه حده ... و منهم او را بغل میکردم و میبوسیدم ... تا پایان فیلم کلافه

باید چندبار دیگر این فیلم را ببینم.